X
تبلیغات
دلتنــــــگ باران

دلتنــــــگ باران
 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

  سلام 

 خوش  آمديد

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩


[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 9:51 ] [ -- ]

 



از این شب های بی پایان،
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟

ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی... 

[ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 ] [ 9:48 ] [ -- ]
از یاد رفته 

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطائي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جائي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مي نگرم، باز هم اوست
كه بچشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
مي كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بردارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه ئي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را
مادر، اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبائي
بشكن اين آينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خود آرائي
در ببنديد و بگوئيد كه من
جز او از همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست
فاش گوئيد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست، بگوئيد آن زن
ديرگاهيست، در اين منزل نيست
فروغ

[ شنبه پنجم اسفند 1391 ] [ 9:47 ] [ -- ]


باد درخت خاطراتم را می لرزاند و من٬!

خیره  کنان فقط می نگرم.

از میان تک تک این برگها انگار خاطرات شیرینم به زردی رفته

و کم کم سست شده اند.

خاطرات تلخ گویا سبزی و طراوت خود را حفظ کرده اند.

یک به یک برگهای زرد با وزش باد به زیر پای می افتند.

با عبور هر رهگذر از خاطرات زیبای من فقط خش خش به جای می ماند.

فقط می نگرم و حسرت روزها در دلم می ماند.

چه زود گذشت خاطرات خوب.

[ شنبه بیست و سوم دی 1391 ] [ 10:32 ] [ -- ]

www.taknaz.ir


شقایق گفت با خنده نه تبدارم، نه بیمارم
اگر سرخم، چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود اما طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده
که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من 

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم
و او هر لحظه سر را رو به بالاها
تشکر می کرد پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت: اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست
خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد، آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
ز هم بشکافت! ز هم بشکافت!
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی بمان ای گل

[ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ 12:50 ] [ -- ]


 

یلدا، مجالى است براى تکرار هر آنچه روزگارى، سرمشق خوبى هایمان بوده اند و امروز بر روى طاقچه عادت هایمان غبار مى گیرند.

یلدا یعنی بهانه ای برای در کنار هم شاد بودن و زندگی یعنی همین بهانه های کوچک گذرا.

یلداتان مبارک و زندگیتان پر از بهانه های شاد باد.

[ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 ] [ 16:6 ] [ -- ]

منم زیباکه زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید:
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور
آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی
به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات اوردم
قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
 ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد

 ۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

 

[ یکشنبه نوزدهم آذر 1391 ] [ 20:12 ] [ -- ]

آنگه که نرم و آرام

آنگه که تند و سیل آسا

و بی نهایت زیبا

با غرش تندر و برق صاعقه...

هم آواز می شود

و یا خورشید که گاه رخ می نماید

وگاه پنهان می شودپشت ابرها.

به قصه باران گوش بده

آنگاه که از در گاه پنجره تو را به

جشن روشناییها وپاکی ها می خواند

آنگاه که جویبار زلال اشک هایش در سنگ فرش خیابان جاریست

عابرانی را نگاه کن که نمی خواهند خیس شوند؛بدون چتر

مبادا پاکی قطره های باران به خیسی نجابتشان بیالاید

پنجره را بگشای درخت سر سبز باغچه زیر قطره های باران

پاک تراز همیشه ایستاده است. ومن قصه باران را خوانده ام.


۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩


[ دوشنبه ششم آذر 1391 ] [ 18:7 ] [ -- ]

باز صدای نوحه جانان از این وادی به گوش میرسد  و ناقوس جانها به لرزه می افتد آنگاه که  با بالا رفتن دستهای حسینیان اشکهای زینب فرو می ریزد .

این چه سریست در کالبد هستی که با نام حسین و ناله بر مظلومیتش، تمام گناهان بخشوده می شود  .

پایتخت نشینان  دیار شور و شعور حسینی در سرزمینی کوچک با دلی بزرگ به بلندای بیرق حسین همنوا با ناله آسمان و زمین، دوشادوش هم، نوای یالثارات الحسین سر می دهند و یا حسین گویان دل در گرو یار دارند .

 یوسف زهرا بیا که حسینیان چشم براه دم مسیحاییت به سوگ حسین نشسته اند.

بیا وداغ زینب را در غم از دست دادن برادر التیام بخش.

عزاداران ابا عبدالله الحسین ظهری دیگر از غم و اندوه را به نظاره نشسته اند و وا اسَفا گویان در میان دسته عظیم حسینیه واگویه های خود را با حسین و معبودش نجوا می کنند

آیا آزاده ای هست تا مرا یاری کند؟

 کجاست آزادمرد دشت نینوا که ببیند آوای بلندش در طنین فریاد عزادارانش به گوش میرسد؟

حسینیان ...

محرم با همه شور و نوایش  آمد ................

 هر که دارد هوس کربُ بلا بسم ا...............


[ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ] [ 22:10 ] [ -- ]



من غدیرم !برکه آرميده در دل صحرا. اما جاري تا عمق تاريخ، از اين کران تا آن کران و تا همه بيکران ها!
چشمه جوشان عشق و ايمانم . پيام آور آزادي انسانم.
من غديرم!
طنين «آواز حقيقت» برکه اي از نور، ناي سبزه زاران حيات.
من غديرم!
سايه سار اميد رهايي بشر، روح ماندگار معنا، حديث حادثه اي والا.
من غديرم!
يادگار يادها و تلاوت ارزشهاي تاريخ، تداوم رسالت و توحيد، بازتاب فريادهاي خورشيدي!
من غديرم!
مضربي از مهبط آدم و بهشت . حاصل جمع عشق و ايمان و استقامت و ظفر.
من غديرم!
سرشار از انديشه روشن تاريخ و صداي شادي آب در مهتاب.
من غديرم!
دل مايه ابراهيم خليل، در پي ريزي کعبه ايمان و فرا بردن پايه هاي اسلام، تا عرش خداوندي و بارگاه کبريايي.
من غديرم!
خطي از خدا تا امتداد همه تاريخ!
من غديرم!
سرشار از برکت نوحه هاي نوح و مددکار رهايي کشتي او، در تلاطم طوفان!
من غديرم!
عرصه و آبشخور آهوان رميده، آهواني که به عزم رهايش، وادي به وادي به شوق مي پويند و بيابان تجلي و نور و طور را، مي جويند.
من غديرم!
فرزند سعي ساره و هجر هاجر و زمزمه ي زمزم!
من غديرم!
پاره اي از نيل که موسائيان، به نشاط فرو رفتن در رحمت و برکت پروردگار، در آن گام نهادند و به سلامت و ميمنت و برکت، از آن فراز آمدند.
من غديرم!
جان بخش دلها، همچون دم عيساي مسيح، و متبرک از زهد زکرياي پيامبر(ع) .
من غديرم!
ياد آيه ميثاق و کمال، برکه اي فزونتر از دريا، مشعل جاودان سوز مبارک.
من غديرم!
معبد همه ديدگان نافذ حق بين، و رستنگاه برگ و گل و باد و آفتاب.
من غديرم!
نظرگاه «شبان وادي ايمن» قبله گاه و راهنماي خضر نبي!
من غديرم!
کرامت دستان سبز تاريخ، سنگ نشان همه دلدادگان دريا دل!
من غديرم!
تبلور متن متيني از راهبري همه رهروان حق جوي عدالت مدار ايمان پناه.
من غديرم!
پايگاه عرفان خوشه هاي پر ثمر ايثار و عشق و تجلي و آرمان و جايگاه فرود فرشتگان و فرشته سانان و سبکباران.
من غديرم!
تداوم رسالت «گل سرخ»، در «باغستان توحيد».
من غديرم!
استمرار روزهاي آفتابين و شبهاي ماهتابي.
من غديرم!
بهاي هر چه، بهارانست، طراوت قطره قطره اي که، از باران است.
من غديرم!
عطر دل انگيز نعمت ولايت و موهبت هدايت!


[ پنجشنبه یازدهم آبان 1391 ] [ 19:20 ] [ -- ]

 

کفش هایت را به پاکن تابه تا

پابه پای کودکی هایم بیا

پا بکوب و لج کن و راضی نشو

با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر

عاقلی را یک شب از یادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی

با همان چادر نماز پولکی

طعم چای و قوری گلدارمان

لحظه های ناب بی تکرارمان

یا پدر اسطوره  دنیای ما

قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ

ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت

خنده های کودکی پایان نداشت

هر کسی  رنگ خودش بی شیله بود

ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر  !

همکلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست

آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟

آسمان باورت مهتابی است ؟

هرکجایی شعر باران را بخوان

ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !

کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روز های گرم و سرد

سادگی هایم به سویم باز گرد!

 

 



[ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 ] [ 23:29 ] [ -- ]

 

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می کرد.

رفتن و ردپای  آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار

دل می بندند.جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو

می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای

شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود.

او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کردشاید

پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است

سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی.

دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.سکوت او آسمان را افسرده کرد.

آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز

نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و

آوازهایم را دوست ندارند.خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها

عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ

تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد.

دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان

که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ. جغد به خاطر خدا باز هم بر

کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

[ یکشنبه پنجم شهریور 1391 ] [ 10:47 ] [ -- ]


moteharek fetr yasgroup.ir 1 تصاویر متحرک عید سعید فطر   سری اول


در تنگنای روزمرگی، از پشت جاده های تاریک گناه و وسوسه، به دست های پر نیازمان آموختیم که تنها رو به آسمان بی کران کرامت و مهربانی تو دراز شوند و در ورای سیاه ترین لحظه های تنهایی، به امید نور روشن درگاهت، به انتظار بنشینند.

پروردگارا! زنگارهای سیاه دل را در جام طلایی رمضان شست وشو داده و با روحی تطهیر شده از هر آنچه ناپاکی، به سویت می شتابیم.
خدایا! در ناب ترین ثانیه های راز و نیاز با تو، میهمان سفره های رنگینت بودیم و در تپش نبض تند زمان، چه زود، بدرقه کردیم روزهای روزه داریمان را و حالا با روحی سرشار از معنویت و دل های لبریز از مهر تو، دست های در هم گره شده ای که بوی وحدت می دهند و شعارشان همدلی است، با قدم های استواری که مقصدشان یک پارچگی است، به استقبال روز موعود می شتابیم؛ در شکوه و عظمت نماز عید، غرق شده و با رمضان وداع می کنیم. فرشتگان آسمان، رشک می برند به این همه یکرنگی و اتحاد ما.

به نماز می ایستم و پنج تکبیر می زنم بر دنیا و هر آنچه مرا از نوازش نسیم رحمتت دور می سازد. می خواهم حسن ختام میهمانی ات، ابتدای آشنایی تازه ام با تو باشد.
اکنون به مدد عبورم از باغ صیام، عطر گل های تازه عبودیّت را آن چنان در سر دارم که بیدارتر از همیشه، می بینمت. چه شیرین است طعم میوه های آسمانی تو، آن هنگام که دست بر قنوت نماز عید بر می داریم و تو را زمزمه می کنیم: «اَنْ تُدْخِلَنی فی کُلِّ خَیر...»

یا اهل الکبریاء و العظمه!

اکنون که خورشید عید سر می زند، چشم انتظارم تا از جود و جبروت تو، خود را میان اهل رحمت و مغفرت بیابم که این شعف، از تصور بخشش توست؛ نه از تجسم اعمالم.

قصد آن دارم، چشم هایی را که در نهر رمضان تو شست وشو کرده ام، دیگربار به غبار گناه نیالایم.به راستی، عید روزی ست که در آن معصیت تو نباشد. دستم را بگیر تا از همین نقطه، تولد دیگری را در خود شروع کنم.

و اکنون ندایی از آسمان مرا میخواند :

سلام مسافر، خوش آمدی!

کوله بارت را بر زمین بگذار! پر است از ستاره های اجابتی که نیمه شب ها از آسمان زلال نیایش می چیدی.

صفای قدمت؛ بوی باغستان های فرادست را می دهد.
لب باز کن تا هوا را معطر کنی از شمیم میخک ها. چیزی بگو تا عشق از شمیم نفست جان بگیرد.
از راه آمده ای. یک ماه تمام، همسایه دیوار به دیوار خدا بودی.
یک ماه تمام، سر بر شانه های ملکوت، گریستی بندگی ات را. یک ماه تمام، مهمان خدا بودی و خدا میزبان تو.
وقتی به سفر می رفتی، کوچک بودی. خاکی بودی. قطره ای بودی در جست وجوی دریا؛ جاری شدی تا قطره نمانی، تا بزرگ شوی، تا آسمان باشی. یک ماه تمام تن سپردی به نور؛ به زلال جاری بخشش، به خنکای فواره های «استغفار».
یک ماه تمام، به دنبال خودت گشتی تا او را بیابی. تا لایق شوی؛لایق تحیت خدا؛ «سَلامٌ قَوْلاّ مِنْ رَبِّ الرَّحیِمِ».

امروز، روز توست. زیر سایبان رحمت خدا بایست. خنکای مهربانی و رحمت را نفس بکش! نام تو را بر پیشانی آسمان حک کرده اند.
فرشتگان، رستگاری ات را شادباش می گویند؛ رحمت از این لبریزتر؟!
امروز عید توست و عید هم سفرانت؛ عید مسافران بهشت که از جاده رمضان، به سرمنزل «عید فطر» رسیده اند.


«دارد به خنده چشم جهان باز می شود                 یعنی که عید فطر تو آغاز می شود»     

[ شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 ] [ 9:55 ] [ -- ]

خدايا :

 حکمت قدم هايي را که برايم بر مي داري بر من آشکار کن ،

 تا درهايي را که به سويم مي گشايي ، ندانسته نبندم

و درهايي که به رويم مي بندي ، به اصرار نگشايم .


 


ای یار ناگزیر که دل در هوای توست جان نیز اگر قبول کنی هم برای توست
غوغای عارفان و تمنای عاشقان      حرص بهشت نیست که شوق لقای توست
گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی عذری که می رود به امید وفای توست


التمــــــــــــــــاس دعا               

[ پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391 ] [ 18:54 ] [ -- ]

این مطلب را یکی از دوستای خیلی خوبم برام فرستادن .

خیلی جالب و آموزنده است .

همینجا ازشون کمال تشکر را دارم .

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد ... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یا دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد ... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اونطرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.
دانشمند شیشه ی وسط رو بر داشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر آکواریوم نذاشت .
میدونید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود .
اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار.
ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه. و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارن.


[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 17:57 ] [ -- ]


روزه هنگام سوال است و دعا                                                 پر زدن با بال همت تا خدا   

          شهر یکرنگی و بی آلایشی                                         ماه تقصیر و گنه فرسایشی     

    عاشقان معشوق خود پیدا کنند                               تا سحر در گوش او نجوا کنند  

              درد خود گویند با درمان خویش                   با طبیب و یا انیس جان خویش . . .   



خدایا قرار ده روزه ام را در این ماه روزه روزه داران واقعى

و شب زنده داری ام را نیز مانند شب زنده داران

و بیدارم کن در آن از خواب بی خبران

و گناهم را بر من ببخش اى معبود جهانیان

و درگذر از من اى درگذرنده از گناهکاران . . .




" التمــــــــــــــــــــــــــــا س دعـــــــــــــــــــــــــــــــا"




[ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 ] [ 22:16 ] [ -- ]

چادر  سفید در شهر  ورزنه

ورزنه را سفیدترین شهر ایران نامیده‌اند، چرا که هر رهگذری که گذرش بر این شهر می‌افتد، اولین چیزی که جلب توجه می‌کند، زنان و دختران چادر سفیدی هستند که به جای پوشیدن چادر سیاه متداول، چادری به رنگ کاملاً سفید به سر می‌کنند. این رسمی است که از زمان‌های گذشته و شاید به قدمت پیدایش شهر. همگی زنان ورزنه بدان پای‌بند هستند. در مورد علت آن نظرات گوناگونی شایع است، برخی معتقدند پوشیدن چادر سفید به خاطر مقابله با گرمای شدید تابستانی در این نقطه کویری است.
نظر دکتر سیروس شفق، نویسندهٔ کتاب جغرافیای اصفهان در این باره این است: «زنان ورزنه بدون استثنا چادر سفید به سر می‌کنند که معرف گرمای شدید تابستانی است. عقیدهٔ بعضی بر این است که چون از زمان‌های گذشته ورزنه محل کشاورزی و کشت محصولاتی همچون پنبه بوده‌است، امکان تهیه چادر سفید از نخ آن به راحتی میسر بوده‌است». در اظهار نظر دیگری پیرامون علت پوشش سفید زنان ورزنه چنین آمده‌است: «از آن جا که ورزنه در گذشته دیار روحانیون زردشتیان بوده‌است، این رسم بنا به اظهار نظر برخی نویسندگان از رسومات آنان می‌باشد، چرا که روحانیون زردشتی لباسی از پنبه می‌پوشیدند و نوار مقدسی در تشریفات مذهبی به گردن می‌آویختند که از جنس پنبه بوده‌است».





اگه براتون جالب بوده لطفا به ادامه مطلب برید .


ادامه مطلب
[ یکشنبه هجدهم تیر 1391 ] [ 10:29 ] [ -- ]


مژده ای دل که شب نیمه شعبان آمد
بر تن مرده و بی جان جهان جان آمد
بانگ تکبیر نگر در همه عالم بر پاست
همه گویند مگر جلوه یزدان آمد
از زمین نور به بالا رود امشب زیرا
نور خورشید امامت همه تابان آمد
قائم آل محمد (عج) گل گلزار رسول  
حجه بن الحسن (عج) آن مظهر ایمان آمد

«اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»





[ یکشنبه یازدهم تیر 1391 ] [ 10:29 ] [ -- ]
مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند، و مرا برد به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم:

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن ماست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردیم

آخرین فرصت همراهی با امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک،

به جا می ماندزندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست!

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی توست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات است، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.





[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 19:4 ] [ -- ]

شعبان که سرور هر مردو زن است

تابان زوجود جلوه ی چهار تن است

هم مولد سجادو ابوالفضل و حسین

هم مولد پاک حجه بن الحسن است

 

حلول ماه شعبان و فرخنده ایام اعیاد شعبانیه بر عاشقان مبارک باد.



التماس دعا


[ چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391 ] [ 15:12 ] [ -- ]
  90 روز تعطيلات تابستان آغاز شده است. هر ساله با نزديك شدن به ايام فراغت دانش‌آموزان از تحصيل، دستگاه‌هاي مختلف برنامه‌هاي خود را تحت عنوان «غني‌سازي اوقات فراغت دانش‌آموزان» اعلام مي‌كنند. وزارت آموزش و پرورش، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، سازمان تبليغات اسلامي، بسيج و... هر ساله آمار و برنامه‌هايي براي اوقات فراغت گزارش مي‌كنند كه غالب آنها را تلاش‌هاي هنري، نقاشي، خوشنويسي، تذهيب، معرق،كلاس‌هاي ورزشي و اردو تشكيل مي‌دهد. به عبارتي هنر و ورزش همان درس بحث‌‌انگيزي كه در طول سال تحصيلي مورد بي‌مهري و بي‌توجهي‌اند، پس چگونه مي‌توان در ترم تابستان باعث شكوفايي خلاقيت دانش‌آموزان شد و در سال تحصيلي تنها به ارائه دروس از پيش تعيين شده فكر كرد؟ چه طور مي‌توان در تابستان كودكان را به كتابخانه دعوت كرد ولي در كتابخانه مدارس و كلاس درس تلاشي به اين منظور انجام نداد.

كارشناسان مسائل تربيتي در اين باره معتقدند در صورتي كه براي پركردن اوقات فراغت برنامه‌ريزي شود اين ايام مي‌تواند در شكوفايي استعدادها نقش مهمي داشته باشد و همچنين اگر نظارت كاملي بر روي دانش‌آموزان صورت نگيرد، اين ايام مي‌تواند به عنوان يك تهديد جدي تلقي شود همان طور كه بسياري از مشكلات و ناهنجاري‌ها از سوي برخي دانش‌آموزان در ايام تعطيل صورت مي‌گيرد، و اين نشاندهنده اهميت ويژه اين دوران است كه توجه و برنامه‌ريزي خاصي را مي‌طلبد.

کارکردهای اوقات فراغت


رفع خستگی

یکی از کاردهای اساسی اوقات فراغت  رفع خستگی  و تأمین استراحت فرد است. انسانها همه به استراحت و رفع خستگی نیاز دارند. کار مداوم بدون زمان برای رفع خستگی  موجب پایین آمدن بازده عمل و آسیب دیدن سلامت روانی فرد می شود. اما هدف از این اوقات فراغت  ، بطالت نیست بلکه مراد، زمانی است که فرد در آن به تمدد اعصاب می پردازد که حاصل آن افزایش بازده است.

نیاز به تفریح

پس از انجام کار در طی ایامی، آدمی نیاز دارد تا اوقاتی را صرف تفریح کند. نقل می کنند که حضرت علی (ع) در روزهای جمعه، از شهر مدینه و به قصد تفریح می رفتند . تفریح جنبه های مختلفی برای شادابی افراد می تواند داشته باشد. در اسلام به تفریحات سالم متعددی اشاره شد که نقش مؤثری در روح و روان فرد دارند. پیامبر اکرم با اشاره کردن به سفر به عنوان یک تفریح سالم می فرمایند:« مسافرت کنید تا سالم بمانید. »


شکوفایی استعدادها

استعدادهای انسان اگر در زمینه و شرایط مساعدی قرار گیرد به فعل تبدیل می شوند. از این جهت شناسایی این زمینه ها در زندگی فرد بسیار مهم است. اوقات فراغت  یکی از این موقعیت های بسیار مناسبی است که فرد می تواند با استفاده از آن به شناسائی و تقویت استعداد های خود بپردازد. مثلا کسی که در نقاشی استعداد دارد در اوقات فراغت  به نقاشی می پردازد.

رشد اجتماعی فرد

اوقات فراغت  علاوه بر تاثیرات فردی که در شخصیت فرد دارد به رشد اجتماعی او نیز کمک می کند. شرکت افراد در شبکه های اجتماعی موجب بهبود روابط اجتماعی فرد شده ، به پیشرفت او از لحاظ اجتماعی کمک می کند . بسیاری از پیشرفت های فرد با پیشرفت اجتماعی فرد پیوند تنگاتنگ دارند بدین معنا که حتی اگر فرد دارای بهترین واررزنده ترین استعدادها باشد ولی تا زمانی که به ارائه آنها در جامعه نپردازد، چندان موفق نخواهد بود.

 


[ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 ] [ 19:28 ] [ -- ]

- بيهوده متاز که مقصد خاک است!

- هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن!

نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم!

- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن!

- هر چه قفس تنگ تر باشد،  آزادی شیرین تر خواهد بود!

- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود!

- هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم!

- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست!

- دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است!

- تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد!

- هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد!

- مرد بزرگ، كسي است كه در سينۀ‌خود ، قلبي كودكانه داشته باشد!

- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی!

- يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها!

- دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است!

- نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد!

- هيچوقت نمی‌توانيد با مشت گره ‌کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد!

- کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني!

- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد!

- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد!




زندگی زيباست زشتی ‌های آن تقصير ماست

در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست

زندگي آب رواني است روان مي‌گذرد..........

آنچه تقدير من و توست همان می ‌گذرد

[ شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 ] [ 20:26 ] [ -- ]
ای خدای بزرگ !
به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم،
کمی با کفش های اوراه بروم !...

                     
                                                            
[ جمعه بیست و ششم خرداد 1391 ] [ 14:41 ] [ -- ]

 

یک نفر دنبال خدا می گشت،شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قدمیکشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان رامی تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو.او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاست.  و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم ،آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کندزمین را کند،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروترخاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود.نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. دریاها و دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر تک تک همه ی ریگها را. لای همه  ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود.از خدا خبری نبودنا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو.
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است
.سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست . نسیم دور او را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی" و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه ی کوچکی راگشود،راه ورود تنها همین بود و او پا بر دلش گذاشت و وارد شدخدا آن جا بودبر عرش تکیه زده بود و اوتازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه ...
خدا  همه جا بود !...




[ سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391 ] [ 14:36 ] [ -- ]

یک جمعه انتظار برای دلم بس است

اینجا غروب جمعه و دنیا چه بی کس است 

این عصر انتظار مرا پیر می کند

از کوچه های بی تو مرا سیر می کند 

اینجا تمام ثانیه ها خواب مانده اند 

فریادهای خیس خدا خواب مانده اند ...

دیشب توی مسجد مقدس جمکران جای همتون خالی بود ...



[ شنبه بیستم خرداد 1391 ] [ 9:44 ] [ -- ]

نازد به خودش خدا که حیدر دارد
دریای فضایلی مطهر دارد
همتای علی نخواهد آمد به جهان
صد بار اگر کعبه ترک بر دارد


ولادت با سعادت حضرت علی بن ابی طالب (ع)و روز پدر بر همه ی مسلمین مبارک باد


[ یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 ] [ 18:28 ] [ -- ]

بالاخره امسال هم با تموم تجربه های خوب و بدش تموم شد . امروز بچه های مدرسه کوچک من هم آخرین امتحانشون را دادن . قراره فردا بیان نتیجه نه ماه تلاش خودشون و معلم هاشون را بگیرن . دلم خیلی خیلی براشون تنگ میشه .همه ی کلاس های مدرسه خالی از صدای بچه هاست . وقتی اومدن ازم خداحافظی کنن هر کاری کردم نتونستم جلوی لرزیدن صدام را بگیرم .اونها هم فهمیده بودن دلم از همین حالا براشون تنگ شده .مخصوصا بچه های کلاس چهارم و پنجم که امسال تواداره ی مدرسه خیــــــــــلی خیـــــــــــــلی کمکم کردن . برای همشون آرزوی موفقیت میکنم .

اینم چند تا از عکس های بچه های گل من ...






اگرمیخواهید بقیه عکس ها را ببینید لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید ...


ادامه مطلب
[ سه شنبه نهم خرداد 1391 ] [ 15:46 ] [ -- ]

شب آرزوهاست

بیا دعا کنیم برای آن کودکی که در آن سوی پهناور زمین امشب را گرسنه خواهد خوابید.

و برای آن بیماری که فردایش را کسی امیدوار نیست.

بیا از خدا بخواهیم رنج های آدمی را بکاهد و آرامش او را بیافزاید

.

.

.

شب آرزوهاست. بیا غرور را کنار بگذاریم، لباس تکبر از تن به در کنیم و از

درگاه خداوند متعال عذر خواهی کنیم به خاطر آن که عصیانش کردیم و نافرمانیش نمودیم.

بیا عذر تقصیر به درگاهش آوریم که چون شیطان از فرمانش سر باز زدیم.

.

.

.

شب آرزوهاست...بیافقط دعا کنیم ...


التــــــــــــــماس دعــــــــــــــــــا

[ پنجشنبه چهارم خرداد 1391 ] [ 12:0 ] [ -- ]

"هوالعلیم "  

"جز کعبه ، مدرسه است که همه سوی آن قبله است "




ادامه مطلب
[ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ] [ 20:0 ] [ -- ]




تحقیقات نشان دا
ده است بیشتر كسانی كه به كتاب و كتابخوانی علاقه دارند والدینی داشته‌اند كه در دوران كودكی لحظات شیرین و گرمی را در هنگام خواندن داستان‌ها برای آنها ساخته و پرداخته‌اند.
توصیه‌های زیر را به كار گیرید تا كودكان خود را جذب مطالعه كنید، به طوری كه كتاب را بهترین دوست خود بدانند و از آن جدا نشوند:


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 18:36 ] [ -- ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

شاه نشیــن چشم من
تکیه گه خیــــال توست
جای دعاست شاه من
بی تو مبــــــاد جای تو

..........................
امکانات وب